امشب شام دعوتن اینجا. نمیدونم خوشحالم یا ناراحت. نمیدونم خوبم یا بد. ولی مطمئنم من بهش احتیاج دارم. به کسی که منو یاد خودم بندازه. مرجانی که زندگی میکرد و زندگی میداد ! ولی... الان فقط زندس !
دلم شور میزنه. نگرانم. دست و پام و گم کردم. تو حرف زدنم تسلط ندارم. دلم میخواد حرف بزنم باش. میخوام بدونم وبدونه تو این سالها چه بالاهایی سرمون اومده. باید بدونه من دیگه اون مرجان نیستم . اون مرجانی که واسه خوردن "همبرگر " اون قدر ذوق و شوق داشت ! اونی که بهش میگفت همبرگرد و وقتی میخندید واسه این اشتباه خوشش می اومد و تکرارش میکرد. مرجانی که حتی اگه یه ذرت میخورد نصفش رو میداد بهش. کسی که به این آسونیا دیگه دلش نمیلرزه. کسی که دیگه واسه هیچ پسر بچه ی 11 ساله ای گریه نمیکنه !
دارم آرایش میکنم. هنوز واسم مهمه خوب ظاهر بشم. نیمخوام زیر چشمم کبود باشه. نمیخوام رنگم زرد باشه . ولی اون که نمیبینه ! عیب نداره... بزار تصورش درست از آب در بیاد !
مامانش و مامانم رفتن تو اتاق. یه خورده پیششون میمونم. انگار هیچ حرفی به غیر از ما ندارن. قسمت عبدالله رو گوش میکنم و میام بیرون. خودم تکراریم ! میرم پیش بابام و باباش. اونقدر تو خودشون غرقن که اومدن رو متوجه نمیشن. هردوشون یه سیگار بین انگشتشونه و به دودش خیره شدن ! به باباش دقیق میشم. دیگه از اون مرد جذابِ پر حرف خبری نیست. الان یه پیرمرد شکسته جلومه ! دوسش دارم. مثه بابای خودم. دوسش دارم چون پا به پای بچش اومد.چون دغدغه هاش رو میفهمم.
تنهاشون میزارم و از دور به عبدالله نگاه میکنم. خدایا... چرا ماها اینقدر عوض شدیم ؟ چرا دیگه هیچ خبری از اون پسر شیطون که بخشو رو سرش میزاشت نیس ؟ مریم پیششه.حرفی با هم ندارن بزنن. دارن رسما چرت و پرت میگن. من...داغونم !
میرم تو آشپزخونه. میخوام دوتا چایی بریزم برم پیش عبدالله. ولی منو یابوم قدمون به سماور روی اپن نمیرسه. به مریم اشاره میکنم بیاد چایی بریزه. تو! زنگ میزنی و من چقدر با صدات آروم میشم... سعی میکنم بخندم تا نفهمی چقدر به هم ریختم و تو میگی خنده های زورکیمو دوس داری ! وقتی خداحافظی میکنی آرومم. سینی رو میزارم رو پام و میرم تو سالن.
-چطورییییییی تو ؟
-میبینی که ! تو خوبی ؟ شنیدم...
-آره. چند ماهی میشه. خیلیم سخت نیست. حسابی تنبلم کرده. مثه امپراطورا میشینم و فقط دستور میدم. بد نبود تجربش.
-آره. الان که فکر میکنم میبینم "کوری" هم واسه من بد نیست. چیزایی که دوست ندارمو مثه الان نمیبینم.
-چایی داغ میخوری یا ولرم؟
-داغ.مرسی
(دستش رو میگیرم و دسته ی فنجون رو میزارم تو دستش. دستش میلرزه. )
-چه شکلی شدی ؟
-خوشگل !
-این با اعتماد به نفس بود یا واقعیت؟
-البته اعتماد به نفس من با واقعیت خیلی دور نیس ! ولی خوب..شوخی کردم ! همون مرجان رو 10 سال بزرگ کن. یه خورده تپل کن. یکم آروم کن. میشه مرجان 18 ساله.
-چی شد اینجوری شدی ؟
- استارتش رو سرطان استخون زد. ولی... بی خیال ! زندگی اصلا خوشایندی نبوده که تعریفش کنم !
- ولی من دوس دارم بگم. یعنی واسه این لحظه لحظه شماری کردم که حرف بزنم با یکی. یکی که ندونه چه بلاهایی سرم اومده و من با زبون و درد خودم واسش تعریف کنم. چه بهتر که تو گوش کنی که میفهمی.
تمام این 10 سال رو واسم میگه. تمامش رو... بیماریش، بیماریی بود که تو نقاط مختلف بدنش خون لخته میشد. و الان... نزدیک عصب چشمش. و این باعث شده الان نتونه ببینه. اون میگه و من اشکام بدون اینکه کنترلی روش داشته باشم پایین میاد. نه... واسه دلسوزی نیست. حتی نمیدونم واسه چیه. نمیدونم باید به خاطر اینکه اشکامو نمیبینه خوشحال باشم یا ناراحت. ولی نمیخوام اینجوری باشه ! این عادلانه نیست. .. من نمیخواستم بعد از 10 سال اینجوری ببینمش.
مسخرس... مسخرس... نمیدونم چی! ولی به مسخرگیش خندم میگیره ! تعجب میکنم! زندگی یعنی چی ؟ درد؟ نه.... این نبود. اون لحظه هایی که ما واسه هم گریه میکردیم درد معنی نداشت ! ما بودیم... تو بیمارستان بودیم ! ولی درد بی معنی بود. چرا الان اینقدر پر رنگ شده ؟
من دارم زاااار میزنم ! دارم... زار میزنم ! من... هیچ وقت اینقدر داغون نبودم...
*خیلی مرخرف گفتم. بی حوصله ای نخون که بعدا فوشم ندی !

قرار بود امروز رو با یکی از دوستام برم. ولی یه هفته پیش اتفاقی یه سفر واسش پیش اومد و دقیقا دیشب برگشت. فکر میکردم دیگه استراحتش رو کرده برناممون سر جاشه. ولی وقتی صب بش زنگ زدم ببینم چیکار میکنه، گفت اونقدر بدنم درد میکنه که نمتونم از تختم پایین بیام. منم نمتونستم بهش اصرار کنم. وقتی برگشتم پیش مامانم تعجب کرده بود. میگفت تو که دیشب ساعت ۶ خوابیدی . چطور الان بیداری ؟ فقط ۲ ساعت خوابیدی ؟ اصلا خوابیدی ؟ واااااااای که منم سرم شده بود اندازه این اتاق و حسابی افسرده بودم که برنامم به هم خورده. گفتم آخه قرار بود با فلانی امروز بریم بیرون. گفت امروز ۱۳ آبانه تو هیجا نمیری. گفتم آخه این اصفهانیا بخار دارن که خبری باشه ؟ گفت همیجوری خبری نبود که اون دفه نزدیک بود فلج شی ؟ جوابش و ندادم و داشتم تو ذهنم میگشتم ببینم با کی میتونم برم. به فکرم رسید که با خودش برم. آخه خانومای مسن تر از مامان من میان. بزار بیاد ببینه. کلییی باهاش کلنجار رفتم تا بلاخره راضی شده بام بیاد. وقتی داشتم آماده میشدم گوشیم زنگ خورد . فکر کردم دوستمه خواب از سرش پریده میخواد بیاد باهام. ولی اون یکی دوستم بود. سراغ مشاور تحصیلی ازم میگرفت. منم بش آدرس دادم و آخرش گفتم امروز برنامت چیه؟ از اون دسته از دختراییه که بعیده تو اصفهان خبری باشه و اون ندونه و واسش برنامه نریخته باشه. قبلش فکر میکردم امروز حتما با یکی از دوس پسراشه. ولی گفت مگه امروز چه خبره ؟ واسش گفتم و آخرش گفتم منو مامیم داریم میریم. میای بامون ؟ گفت وایسا به مامانم بگم اونم بیاد. مامانش رو میشناختم. از اون ضد انقلابیای دو آتیشه. مطمئن بودم میاد و مطمئن بودم اگه بیاد ما حتما یه جریانی خواهیم داشت ! چون خیلی بی پروا حرف میزنه و اصلا رعایت نمیکنه. و اومد... یه ماشین "شخصی " گرفته بودن و اومدن دنبال ما تا با هم بریم.راننده هم خیلی با شخصیت اومد و "یابو"م رو گذاشت توی صندوق. ما هم سوار شدیم و "افروز" دوستم گفت ایشون از اصفهان نیستن و میخوان برن مرکز شهر بلد نیستن ما هم گفتیم ما هم میخوایم بریم. بریم تا راهنماییت کنیم. رفتیم... تو ماشین داشتیم از این جریانا حرف میزدیم که مامانم به من اشاره کرد این یارو قیافش به "احمدی" ها میخوره. جلوش حرفی نزنین. بعد از چند دقیقه که ساکت بودیم، پرسید شما به کی رای دادین؟ هنوز داشتم فکر میکردم باید جوابش رو بدیم یا نه که دیدم صدای مامان افروز با اعتماد به نفس کامل بلند شد : موسوی ! سرش و یه جور خیلی بدی تکون داد که مامانم پرسید اینکه سرتون رو تکون دادین یعنی چی ؟ اونم با آب و تاب تعریف کرد که من جز لیدر های اصلی ستاد موسوی بودم اومدن گرفتنم و کتکم زدن و شهیدم کردن و تو لپ تاپم چند هزارتا از عکسای انتخاباتی موسوی پیدا کردن و... رسیدیم میدون انقلاب. ساعت ۱۰:۲۰ بود. هییچ خبری نبود. انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم. فقط تک و توک مامور میدیدم و همییییین ! یه خورده اونجاها علاف کشتیم تا دیدم یه دسته جوون با ماسک های سبز اومدن طرفمون. چند تایی هم به ما دادن و ما دنبالشون راه افتادیم.ولی یه دفه یه جمعیت تقریبا هزار نفره شدیم. مامور هم زیاد بود ولی کاری نداشتن. رفتیم طرف چهار باغ عباسی و کم کم رسیدیم به ۲-۳ هزار نفر و کم کم هم شروع شد. از گوشه کنار صدای جیغ یه زن میاومد و فریاد وحشی گری لباس شخصی ها. ماهم توی جمعیت ایستاده بودیم منتطر. صدای خوندنشون بلند شد: یار دبستانیِ من.... با من و همراه منی.... خوندن تبدیل شد به شعار: مرگ بر دیکتاتور. همونجاها بود که چند تایی پسر ۲۳-۲۴ ساله ایستاده بودن کنارمون و متلک میگفتن و مسخره بازی در میاوردن. سعی کردم توجه نکنم که نفهمیدم چی شد بحث بین "سهیلا" مامان افروز و اون پسرا شروع شد. یه دفه دیدم داره داد میزنه یکی نیس بهشون بگه آشغالا شما که خوار(لهجه اصفی) ملت رو گای.یدین... نمیدونستم چی بگم فقط میخواستم از اونجا فرار کنم. پسره چشاش ۴تا شده بود و داشت به ما نگا میکرد ! نمیدونستم آسمون رو باید نگاه کنم یا زمینو ! دوباره راه افتادیم... وسط جمعیت مریم و دوستش رو دیدم ! تا منو مامان رو دید گفت من یواشکی و بی سر و صدا اومدم این نفهمه هوس کنه!! بازم ادامه دادیم... یه دفه همه فرار کردن. یه دختره دویید کنار منو و ناله کرد. گفتم زدنت ؟ آستینش رو برد بالا. ساعد دستش کلا قرمز شده بود و یه تیکش هم کبود . دوستاش هم رسیدن بهش و با هم رفتن. بازم ادامه دادیم... تا وسط چهار باغ شلوغ شد. داشتن یه زن رو میزدن. مردم ایستاده بودن و شعار میدادن. چندتا جوون کنارم بودن که مشخص بود دوست بودن و چند نفری دیگه.یکی از پسرا داشت با دوستش حرف میزد و فکر میکنم فحش میداد که لباس شخصی کنارش یه دفه کشیدش بردش! دوستاش و چند نفر دیگه اومدن جلوشو بگیرن ولی مامورا ریختن و بردنش... التماس میکرد... گریه میکرد.... میگفت آخه مگه من چیکار کردم؟ که یه باطوم اومد تو کمرش. من.. واسش گریه کردم ! کاری که مدتهاست غیر از خودم واسه هیچ کس نکردم... هنوز صحنش از جلوی چشمام کنار نمیره ! کاش بهت سخت نگرفته باشن رفیق..کاش نابود نشی....یه خورده جلوتر رفتیم که یه عده مامور جلومون سبز شدن.فقط گفتن خانوم نایست،حرکت کن. دیدم سهیلا یه چیزی به ماموره گفت و فرار کرد ! ماموره هم بدجوری میدویید دنبالش.من که نشسته بودم چیزی نشنیدم ولی... مامانم گفت بهش گفته سلام خوارتو گای.دم ! بعد که دیدمش شوخی شوخی با خنده بش گفتم این فوش رو تازگیا یاد گرفتی ؟ سرمونو به باد میدیا. بازم با اعتماد به نفس کامل گفت نه بابا هیچ غلطی نمیتونن بکنن! وسط جمعیت چند تا زن چادری بودن. یکیشون داد زد آقای پارسایی آقای پارسایی ! ناخوداگاه با صداش برگشتم.دیدم مرده داره از وسط مامورا میاد طرفشون. وقتی قیافش رو دیدم همون به اصطلاح راننده تاکسی اهل مازندران بود که جز لیدر های ستاد موسوی بود !!! از بیخ گوشمون رد شد ! از شلوغی بدم اومده بود. رفتیم تو یکی از خیابون های فرعی. یه آب معدنی خریدیم و مامانم یه خورده نشست... که یه دفه دیدم جمعیت دویید و مامورا هم دنبالشون. یه خورده که آروم شد دوباره خواستیم برگردیم توی ۴باغ که گفتن بستن و هر کی بره میزنن. مریم و دوستش جدا رفته بودن و افروز و سهیلا رو هم گم کردیم.مامانم منو با التماس برگردوند خونه.
+اینقدر حرف زدم... اگه میخواستم غرغرای مامانم و ترساشو بگم ۳ برابر این شده بود. دهن منو سرویس کرد. اون وسطا یکم عذاب وجدان پیدا کردم که چرا عزیز ترین کسمو تو خطر انداختم و اینقدر اذیتش کردم ولی خیلی زود این عذاب وجدانم کمرنگ میشد. گاهی اون وسط اینقدر رنگش میپرید و میترسید ،که میترسیدم سکته کنه.
+تورو خدا نگین چرا میری و خطرناکه و از این حرفا... منو یابوم کاملا از طرف مردم حمایت میشیم. من امروز واقعا تنها نموندم... همیشه یه عده دورم میموندن. اصلا نمیزاشتن مامورا نزدیکم بشن. من وقتی میرم یه حس خیلی خوبی دارم... از این حس بی فایدگی و بی هدفی در میام. دوس دارم بین آدمایی باشم که پای حرفشون وایسادن. وقتی نمیرم پیش خودم فکر میکنم چرا من نباید الان اونجا باشم. چرا من نمیتونم و ۱۰۰ تا چرای دیگه. اونجوری بیشتر افسرده میشم.
+چیزی که امروز یاد گرفتم این بود که هرچی فرار کنی بیشتر دنبالت میان.باید جلوشون وایسی. باید حس کنن جلوت ناتوانن. یه حس متفات دیگه هم که داشتم این بود که... ارزش نداره. واقعا ارزش نداره همه چیزتو واسه این جریان بزاری. واسه انقلاب هم آدمایی بودن که هدفای بزرگ داشته باشن. کسایی بودن که بخوان یه مملکت بی درد داشته باشن. انقلابشون هم به نتیجه رسید. کاری ندارم درست بود یا نه ولی الان میبینم یه عده اومدن "ریدن" به آرمانهای اونا. یه عده اومدن که همون انقلابی ها هم الان بر ضدشون بلند شدن. درسته داریم واسه آزادیمون میجنگیم ولی آخرش هیشکی نمیگه خرت به چند ! بازم یکی میاد و میرینه به ما تمام آرزوهامون...
+ملت روز به روز بدبخت تر میشه و دولت روز به روز ک.ون گشاد تر !!!
غمگین نیسم.
حتی شادم نیستم.
من... تو اوج فلاکت... فقط هستم !
این نه خوشحال کنندس... نه ناراحت کننده!
چرا اینقدر همه چی بی ارزش شده واسم ؟
چرا هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه ته اعماقم رو آروم کنه ؟ چرا همه چیز موقتیه ؟
چرا هیچ چیز خاصی دردناک نیست ولی... همه چیز با هم داره روحمو میخوره ؟
چرا این قدر همه چیز خنده دار شده ؟ من چرا اینقدر میخندم ؟! نکنه دارم خودمو قایم میکنم ؟ خدایا... چرا من امروز پاچه همه رو گرفتم ! چرا نمیزنن تو دهنم و ساکتم کنن ؟چرا امشب آدما اینقدر احمقانه خوشحالن ؟ دلم میخواد برقصم ! نه... میخوام خودمو رو یکی بالا بیارم. دوس ندارم خودمو ! من چرا اینقدر پست شدم ؟ خدایا... دلم واسه مریم تنگ شده ! من از صبح باهاش حرف نزدم ! میگه احمق! تو حالت عادی که نمیتونی پاشنه بلند بپوشی. میشی برج ایفل ! حالا که یابو سواری بپوش عقده ای نشی ! چرا امروز اینقدر به نظرم بچه اومد ؟ چرا...فکر میکنه من با یه کفش عقده ای میشم ؟!!! وای... چرا من اینقدر حساس شدم ! چرا لبام داره خون میاد ؟!!!
وقتی اینجوری گریه میکنم و میخندم از خودم میترسم !!!
ولی... وقتی اشکام با پستام قاطی میشن ، اون پست عزیز میشه !!!
+امشب جدیم نگیرین ! حرفام از روی مستی بود ! به سلامتیت رفیق.
+این چه جهانیست که در آن نوشیدن می نارواست.... این چه بهشتیست که در آن خوردن گندم خطاست...
+این لعنتی قطع نمیشه که من دیگه ننویسم. مقصر من نیسم !
+همیشه وقتی میخواستم یه چیزی در مورد خودم به مامان بگم دعوتش میکردم شام بیرون. وقتی با بابک شروع کردم.. وقتی با کاوه تموم کردم. وقتی از یابو سواری ترسیدم.. وقتی اسم سرطانی روم گذاشتن... ولی این بار هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاده بود ! من فقط نمیخواستم مشکلاتم باعث بشه از یکی از بهترین دوستام دور باشم. این بار بغضم نمیزاشت باهاش راحت حرف بزنم... بگم من چقدر تنهام و پشتم خالیه. بگم با اینکه اون و بابا هستن من نمیتونم خم نشم ! اونم مثل همیشه فقط سکوتم رو گوش میداد ! ولی... اون منو میشناسه. نمیتونم از زیر نگاهاش در برم . من فقط میخواستم باهاش باشم. وای که چقدر گیج بودم و کلافه .... مامان... اون پسره رو ببین. چه خوش تیپه ! - دوباره عاشق شدی ؟ -بشم ؟ -تا حالا بهت گفتم نشو ؟ چرا نمیشی مرجان ؟ - ماماااان ! حالت خوبه ؟ عاشق شم ؟؟؟ -آره چه اشکال داره ؟ -همینم مونده این وسط ! فکر کن !!! -ولی حالت رو بهتر میکنه. - دوست ندارم الان پیش بیاد. عشقای تو این سن و سال بچه بازیه. مزخرفه ! -ولی همش هم بد نیست.درسته شاید به اون نتیجه ای که میخوای نرسی ولی عشق باعث میشه همه چیو رو کنی که این خودش آرومت میکنه و حالت رو بهتر میکنه. آخرشم یاد میگیری چطور باید رابطت رو نگه داری و خودتو بهتر میشناسی. تو الان خودت رو خلاصه کردی تو یابوت و همه چیو با اون میبینی. هووووم... اون بهم گفت منو بابات هر چقدرم که باهات باشیم تو بازم احتیاج به کسی داری که یه جور دیگه پشتت باشه ! بهم گفت اینایی که تو زندگیت میرن و میان فقط ذهنت رو درگیر میکنن نه دلت رو. بگرد دنبال کسی که حس کنی میتونی روش حساب کنی.
آخ که همیشه فکر میکردم حتی اگه بتونم دوستیهامو بهش بگم هیچ وقت روم نمیشه احساسم رو باهاش در میون بزارم. چقدر آروم شدم وقتی فهمیدم درک میکنه...
+داشتم کمدم رو مرتب میکردم. چشمم خورد به یه سی دی منی که 10 سال پیش بابام واسم خریده بود. اون روزا با هر آمپولی که میزدم یه چیزی واسم میگرفتن که دلم خوش باشه. منم که فقط تو حال و هوای عروسک و این چیزا بودم...ولی داداشم تو پشت صحنه خوب فعال بود. چیزایی که خودش میخواست و به من میگفت و بابام به اسم من میخرید ولی در اصل در اختیاره محمد بود ! این سی دی منم یکی از همونا. یادمه خونه ی پسر خالم دعوت بودیم تهران و بابام اینو اونجا بهم داد. داشتم بهش ور میرفتم و کاراش رو یاد میگرفتم و ذوق میکردم که یه دل درد وحشتناک گرفتم. هنوز مزش زیر زبونمه! هیچ وقت یادم نمیره... یکی از بدترین دردای زندگیم بود. نمیتونستم راه برم. اونا هم خونشون طبقه ی سوم. بابام منو رو دستاش گرفت و اومد پایین ولی... دو سه پله ی آخر رو که انگار خیس بود نتونس تعادلش رو نگه داره و افتاد... اون افتاد ولی من هنوز رو دستاش رو هوا بودم!
بابا... خیلی دلم میخواد بدونم پشیمونی یا نه... پشیمونی واسه راه دادنم تو این دنیا ؟ پشیمونی از اون شب کذایی؟ کاش نباشی... ولی حتی اگه باشی بهت حق میدم. با تک تک سلولای وجودم !
++ الان... بیشتر از همیشه به شما احتیاج دارم. ولی...بزارین رو حساب خود آزاری. میخوام تنها باشم. فقط همین.
+++هیس... گوش کن به جام... گوش کن منو....
نمیدونم دلیلش رو. ولی... من همیشه تونستم خودمو اونجوری که دوست دارم نشون بدم. همیشه هم ترجیح دادم فکرایی که تو سرمه... ناراحتی هام رو... تو خونه نبرم. تقریبا از همون روزایی که من احتیاج داشتم به کسی که باش حرف بزنم و بفهمه، نت رو داشتم... همیشه هم حرفام رو اینجا زدم. توی وبلاگام... بیرون از ایجا،توی دنیای واقعی دختری بودم که بی دلیل میخنده! یه بیخیال سر خوش ! از بعد از یابو سواریم هم سعی کردم جوری باشم که انگار تو این خانواده اتفاقی نیفتاده.
ولی امروز چیز جالبی که فهمیدم این بود که اطرافیانم فکر میکنن این دختر اون قدر پخمه و گیجه که هنوز نفهمیده چه بلاهایی سرش اومده و واسه همینه که عین خیالش نیست ! اتفاقا از این بابت کاملا خوشحالن و خدارو شکر میکنن !!!
امروز اومده بودن عیادتم. بعد از چند دقیقه که با یابوم وارد شدم و داشتم به یکی از مهمونا حرف میزدم٬ حس کردم دختر و پسر کنار سالن دارن راجبم حرف میزن. حرفای اینروزا رو اصلا دوست ندارم چون یا ترحمه ٬ یا شکایت. ولی خوب ناخود آگاه حرفاشون رو شنیدم.
مینا: یادته چقدر شلوغ بود ؟ حتما الان واسش خیلی سخته رو این این صندلی بشینه.
امیر: نه بابا ! این هنوز حالیش نیس. من جا این بودم الان افسرده شده بودم ! اصلا از اتاقم بیرون نمی اومدم . اینو نگاش کن ! داره میگه میخنده.
مینا: حالا خدارو شکر این تو این باغا نیست !
اولش حس کردم دِپ شدم ! ولی دیدم نه به درد من میخوره، نه اونا! اون وخت زدم زیر خنده !
من: یعنی تو جای من بودی خودتو حبس میکردی ؟ یکم مسخره نیس ؟
هیچی نگفت سرش رو انداخت پایین ! بیشتر از این ارزش کل کل نداشت.
میدونی... واسم زور داشت چون من تک تک این لحظه هارو با جونم حس میکنم... من دارم تو این لحظه ها زندگی میکنم. پس من میتونم بگم چطور باید باشه برخوردم باهاش.
مشکل ماها اینه که قدرت تصور داریم ولی ازش استفاده نمیکنیم! وقتی یابو سوار نبودم...وقتی منم شرایط و زندگیم مثه شماها بود، دستام رو میزاشتم رو کمرم و قضاوت میکردم. به همین راحتی... اگه الان شما درصد احتمالتون هیچیه، مال من زیر هیچی بود. ولی همه چی تو ۱ سال از این رو به اون رو شد... همه چی عوض شد... تمام آرامشم به هم ریخت. همه زندگیم زیر رو شد. یه سال خیلی زیاد نیست.منم تصورش رو نمیکردم. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم الان اینجا رو یابوم باشم ! هرچی بود مال دیگران بود و من فقط دلم میسوخت ! ولی الان رو یابومم.
الان که دارم اینارو میگم... واقعا حس کردم هیچ چیزی غیر ممکن نیس... این چیزا واقعا از ما دور نیست. چشم باز کنی میبینی همونی شدی که اصلا انتظارشو نداشتی. به همین سادگی !
منم تو این شرایط گریه کردم. ضجه زدم. زار زدم...خودمو حبس کردم...داروهامو نخوردم. به خود کشی فکر کردم. ولی... ته همش این شد که ارزش نداره. آقا جون نداره! به چه زبونی بگم ؟ واقعا نمیارزید . ارزش اشکامو نداشت... ارزش لحظه هایی که واسش هدر دادم رو نداشت! چون زندگی به تخمشم نبود...!
+امام رضا رو دوست دارم. باهاش خاطرات خوبی دارم. لطفش زیاد شامل حالم شده. ازش معجزه زیاد دیدم...
رضای من...میلادت مبارک ![]()
*درونم زنیست،
که گاه دیدن اندام مردانهام،
سینههایش از شوق همآغوشی،
نوک می کند.
مردیست،
که گاه عریانی دخترک احساسم،
عاشق میشود.
پیریست،
که بر گذشته ویرانش،
حسرت میخورد.
و کودکیست،
که با پیر بدخلق سر سازگاری ندارد.
درونم بلواییست،
میان فصلها و نسلها !
و برونم مردیست،
که آغوش هیچ زنی ،
پیر شبزده احساسش را به پایکوبی کودکانه رهنمون نمیشود.
*از وبلاگ: خیانت
+وقتی...درد همه وجودتو پر کنه، جنسیت رنگ میبازه !
اون وقت بدون حساب کتاب و فکر به آخرش، میزاری تجربت کنه! بدون اینکه فکر کنی دختره یا پسر میزاری تو روحت سرک بکشه و بشناستت. خوب... منم الان همونیم که درد همه ی وجودشو پر کرده ! بعد از اون همیشه فکر میکردم نباید همه چیز رو رو کنی. باید برگ برنده ای داشته باشی تو مشتت.ولی الان مشت من بازه بازه ! من از فراموش شدن میترسم ! دوست دارم چیزی ار وجودمو رو کنم که اگه کسی تونس بشناستم نتونه فراموشم کنه. نه... نمیخوام خاص باشم . آدما ی خاص زود ترد(یا طرد؟) میشن. من...فقط میخوام به اندازه خودم فراموش نشم! میترسم از تموم شدن...
هی.... من... احتیاج دارم به یکی تکیه کنم ! کسی هس؟
+وقتی جونش رو داشتم، تو بدبختی این آدما غرق میشدم. الانم از بدبختیشون کم نشده. به اندازه موهای سر همتون(سر من مو نداره :دی ) بدبخت ریخته تو این بیمارستان. ولی من دیگه جونشو ندارم به بدبختی هاشون فکر کنم واسشون قدمی بردارم ! من منتظر یه تلنگرم تا متلاشی شم ! واسه همینم خودمو تو این "ایزوله" حبس کردم سعی میکنم کور باشم !
++شعر بالا حس این روزهامه. مرسی سینا .
+++کشف کردم ! اگه با firefox بازم کنین ، هیچ کدوم از این مشکلات رو نداره. این internet explorer اینجوریم کرده . نمیدونم مشکل از کجاس .
+اولین اسمی که از خدا شنیدم از زبون مریم بود. نمیدونم چند سالم بود! فقط کتابشو گرفته بودم دستم و بهش نمیدادم چون باهام بازی نمیکرد. وقتی سر وصدامون بالا رفت و مامانم اومد ببینه چی شده، مریم بهش گفت مامان کتابمو نمیده، منم گفتم مامان دروغ میگه کتابش پیش من نیست !!! در صورتی که دقیقا کتابش تو دستم بود و هیچ سعیی واسه قایم کردنش نمیکردم. همون موقع مریم بهم گفت دوروغ گو دشمن خداست. یکم فکر کردم و گفتم خدا کیه. یادم نیست چه جوابی بهم داد. فقط این حرفا خیلی واضح تو ذهنم مونده. یه خورده بزرگ تر که شدم و کارم گیر بیمارستان شد، پدر مادری که همیشه واسم قدرت مطلق بودن از یه قدرت دیگه حرف میزدن و از اون کمک میخواستن. خیلی واسم ناشناخته بود ولی باش حرف میزدم. با کسی که نمیدونستم کیه حتی نمیتونستم حسش کنم. ولی...بود، مطمئنم. گاهی اونقدر بهش فکر میکردم و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم که کلافه میشدم و گریم میگرفت! ولی اون بود... همیشه سنگینی نگاهشو حس کردم. وقتی مشخص شد بیماریم خوش خیمه...وقتی کلیه هایی که همه فکر میکردن فقط 6 ماه دووم میاره به 3 سال کشید...وقتی پیوندم نتیجه داد و کلیم بر عکس اکثریت اون بخش پس نزد... وقتی گفتن اسمش سرطانه ولی راه درمان واسش هست... اون همیشه بود. الان پر رنگ تر و سنگین تر از همیشه بالا سرم ایستاده و نگام میکنه. ولی من دیگه مثه اون روزا در تکاپوی شناختنش نیستم. حتی دیگه واسه خودم چیزی ازش نمیخوام. حتی وقتی میخوام باهاش حرف بزنم دیگه بالا رو نگاه نمیکنم تا چشمم تو چشمش نیوفته. نمیدونم میترسم یا خجالت میکشم. خوب... اون واقعا قدرتش رو به رخم کشیده ! میدونی... چند وقتیه با اتمام حجت باهاش حرف میزنم. با غرور. خدایا...نباید اینجوری میشد... حالا که شده دیگه ازت نمیخوام همه چی درست بشه ! بزار همین جوری بمونه... خدا... بزرگ تر از اون چیزیه که فکرشو میکنی. خدا... به معنای واقعی کلمه خداس! و من... اونقدر ضعیف و پست شدم که دیگه تلاشی نمیکنم خودمو به خدام نشون بدم ....
+امروز وقتی بابام بغلم کرد و ازم پرسید چطوری خانومی، فقط تو بغلش زدم زیر گریه. اون بابام بود و من دیگه نمیخواستم ادای این آدمای بی درد و محکم و مقاوم رو در بیارم. تو اون لحظه من فقط یه بچه ی کوچولو بودم که ترسیده و تمام وجودش پر از دردِ... وقتی سرش و از روی شونم بلند کرد حس کردم بلوزم خیس شده...
++مثل اینکه واسه بعضی هاتون پستام خوانا نیست. نمیدونم دلیلش چیه. اگه کسی بتونه کمکم کنه خیلی خیلی ازش ممنون میشم.
+++منظورم از خوانا نیست، اینه که یکی از دوستام بهم گفت وبلاگت سفیده. یعنی مطلبا نیست و فقط لینکا هست. هیچی از پست ها مشخص نبوده اینطور که من فهمیدم. حالا که شنیدم حل شده. اگه واسه بقیه اینجور نباشه.
اون روزا...یه قرصایی میخوردم که اسمش یادم نیست.شیمی درمانی ضعیف بود . جزئیاتش واقعا یادم نیست چون اون قرص اونقدر نابودم کرده بود که از اون روزا یه خاطره ی خیلی محو فقط تو ذهنمه. و چیزایی که میدونم در حد تعریفای مامان و بابامه اونم خیلی مختصر به خاطر حفظ روحیه ی من ! اوایل مصرفش همه چی خوب بوده، ولی.. کم کم شرایطی پیش میاد که من از حالت عادی خارج میشدم. گاهی تشنج،گاهی سر درد های شدید...و گاهی...حالتی بوده که چشمام باز بوده و حرف میزدم (البته هذیون) ولی کسی رو نمیشناختم،کسی رو نمیدیدم ، و چیزی نمیشنیدم . یه چیزایی از دنیای بی خبریش یادم میاد... دوست دارم اون موقع رو ! واسه خودم بودم بدون هیچ دخل و تصرفی !
امروز مریم میخواست واسه اومدن پایین از تخت کمکم کنه. دستم رو گرفت یهو جیغ کشیدم ! ساعد دستم رو گرفت داد کشیدم ، آرنجم رو گرفت فریاد کشیدم ! دیگه بازوم رو که گرفت نزدیک بود گریم بگیره ! آستینم رو که زدم بالا دیدم از بالا تا پایین سیاه و کبودم ! از بس بد رگم اینا هم که هی هر روز میخوان رگ بگیرن و خون بگیرن و هر روزم رگام رو پاره میکنن. تا دستم رو دیدم به مریم گفتم وااااااااااااااااااااااای اینو ببین ! یه دفه از دهنش در اومد گفت برووووو بابا! حالا که خوبه ! اون موقع که تو حال خودت نبودی، دو تا دستات و دوتا ساق پات همینجوری بود ! آخرش رفته بودن از رگ گردن و شصت پات رگ کرفته بودن !
یکم موندم نگاش کردم، فهمیدم سوتی داده ! یهو گفت دیوووووووووووووونه شوخی کردم آخه مگه میشه از شصت پا رگ گرفت ؟!
هوووووووووووم ! این دفه دیگه واقعا دلم به حال بچگیم سوخت !
+وقتی تو آینه نگا میکنم و گریه میکنم
دوس دارم خودمو ! خوشگل میشم
اونوخ هی گریه میکنم...
گریه میکنم...
+بیمارستانی که هستم ، پایین یه کوهه. وقتی یابو سوار نبودم و اینجا بستری میشدم، تمام وقت آهنگ کگش میکردم و کنار این پنجره شهر رو نگاه میکردم. شباش محشر بود.... چراغایی که روشن بود و شهری که زیر پات بود یه حس خیلی دوست داشتنی بهت میداد. الان منو یابوم قدمون به این پنجره نمیرسه. ولی میتونم دستم رو بگیرم بهش و بایستم. دارم آرزو میکنم....کاش دل آدماشم به همین قشنگی و روشنی بود...کاش... زندگی توشم همین ارامش رو داشت...
+امروز پام رو با دستم بلند کردم بندازم رو این پام. دفه های قبل یه درد وحشتناکی میگرفت که نصفه راه پشیمون میشدم. ولی اینبار هیچ حسی توش به وجود نیومد.هیچی...فقط لیز خورد و افتاد سر جاش! میترسم به دکتر بگم !
+زنانگی یعنی این دوست داشتن همه تو را از دور...
این روزا خیلی زنم ! زنی که صاف وایساده و جلوییش رو مجبور میکنه صاف وایسه! خیلی محکمم و خیلی آروم... این روزا خیلی خیلی بی دلیل لبخندم پررنگه...
*پرنگ شده خدا اینجا... پررنگ و دست یافتنی. دروغه که میگن خدارو نمیشه دید... امشب خدا تو منه. امشب خدا خود منه..
اضافه شد: من اینارو نمینویسم که ترحم کسی رو جلب کنم. نمینویسم که مردم بفهمن محکمم یا نه. ولی دلیل این کامنت خصوصی هارو نمیفهمم ! ترحم مال من نیست. مال امثال توِ که حتی دلیل این حرفامو نمیفهمی ! من...کسی رو مجبور نکردم اینجارو بخونه. اگه باب میلت نیست نیا و خواهشا رو اعصاب منم نرو که فقط همین تو یکی رو کم دارم !!!
۱.دخترک اتاق بقلی رو امروز بردن اتاق عمل. بردن که فیستول بزارن تو دستش. تو این ۲-۳ روز کلی باش دوست شدم! سنی نداره. شاید فقط ۱۰-۱۱ سالش باشه.
واسه فیستول بیهوش نمیکنن. بی حسی موضعی که اونم زیاد کار ساز نیست ! یعنی اصلا وقت نمیدن بی حسی اثر کنه. پاره میکنن اونم به چه راحتی!!! سر خودمم همین بلا رو اوردن.
وقتی اومد من داشتم از سیتی اسکن بر میگشتم. چقدر معصوم گریه میکرد. بغلش کردم... نوازشش کردم... میفهمیدمش. خیلی زیاد... ولی دلم واسش نمیسوخت. من... زیاد بهش فکر کردم چرا باید اینطوری باشه! چرا این بلا ها سرم اومد... چی شد که همه چی قاطی شد ! چرا من.... و هر سوالی که یه چرا توش باشه. ولی...ته تمام این چرا ها رسید به اینجا که این اتفاقا باید پیش میاومد.باید پیش میاومد تا من الان اینی که هستم باشم. میدونی... این اتفاقا باید پیش میاومد... منم راستش دیگه دنبال دلیل و باعث و بانیش نیستم. اصلا یه جورایی احمقانس اگه باشم. وقتی من تو این شرایطم...وقتی دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم دیگه چه فرقی میکنه دلیلش چی باشه ؟ بهتر بود بود که الان رو این تخت نباشم،که هستم. دلم واسش نمیسوزه..امیدوارم بفهمه کجای این دنیاس. چیز پیچیده ای نیست... احمقانس و مضحک !!
۲.روزای بعد از پیوندم،یادمه وقتی برگشتم خونه بعد ۵-۶ ماه... وقتی با خواهر برادرم بحثم میشد مامانم مداام بهشون میگفت سربه سرش نذارین فشارش میره بالا..واسش خوب نیست... و از این حرفا. درسته جلو من نمیگفت ولی خوب میفهمیدم. من مامانم رو میشناختم. اون بیشتر حرفش سر این بود که چون من مریضم روحیم حساسه و ممکنه ناراحت شم و ... اون روزا حس کردم باید خودمو ثابت کنم.باید ثابت میکردم درسته از ۸ سالگی در به در بیمارستانا بودیم تا بلاخره توی ۱۱ سالگیم پیوند کردم، ولی...الان من مثه خیلی های دیگه به جای دوتا یه کلیه ی فعاال دارم(کلیه های خودمم هست ولی کار نمیکنن ) یعنی باید ثابت میکردم اونقدری بزرگ شدم که ضعف جسمم رو نیارم توی روابطم و زندگیم. و کردم.تو اون زمان تونستم کاری کنم که اگه چیزی مربوط به من بود این شعور رو توم ببینن که تصمیم رو بزارن به عهده خودم. خوب این واسه یه دختر تو اون سن و سال عالی بود... ولی الان...این روزا و اتفاقاش باعث شده من حس کنم دوباره باید اعلام وجود کنم. انگار که...دوباره باید خودمو نشون بدم. ولی این دفه، نه شخصیت و درکمو. این دفه توانایی انجام کارای روزانمو بدون کمک... و این خیلی خیلی درد ناکه...
۳.فیستول یعنی یه رگ مصنوعی که به یکی از مویرگ ها وصل میکنن تا فشار خون تو اون ناحیه به اون قدری برسه که بتونن دیالیز کنن. دیالیزم که رفت و برگشت خون و تصفیشه. فیستول باید ۱ ماه توی دست بمونه تا آماده ی دیالیز بشه. مال من به یک ماه نکشید. مجبور شدن همونجوری ولش کنن و اکسس بزارن. اکسس دو تا لولس که به رگ گردن وصل میشه. از یکی خون میاد تصفیه میشه و از اون یکی میره داخل. من ۱ ماه اونم چون عید بود و دکترا مرخصی بودن دیالیز شدم و تو ای یه ماه این دو تا لوله از گردن من آویزوون بود ! وقتی دکترم دید فیستول گذاشتیم ولی بازم به کار نیومد با بابام دعوا کرد که چرا دیر بردنم تهران. میگفت به هر حال این دختره... پس فردا ناراحت میشه از ای بخیه های روی بدنش...راس میگفت. تا یه مدت همیشه بلوز آستین بلند میپوشیدم. خجالت میکشیدم. ولی الان اصلا واسم مهم نیس...
+چرا این قدر یاد گذشته ها میکنم؟!